كوچه تنهايي...

........
از كوچه تنهايي خويش ميگذشتم.تنها و بي پناه .در اين كوچه سر گردان بودم تا به بن بست ياس و نا اميدي رسيدم....دست به ديوار شكسته ي دل خويش نهاده و بر فراز ارزو هايي كه مرده بودند گريستم......
در اين حال صداي كسي را شنيدم كه ميگفت:""مقاوم باش و چون كوه استوار بمان""به او گفتم:نميتوانم...نميتوانم....اشكهايم سرازير شد.صدايش را شنيدم كه باز ميگفت:در اين كوچه به دنبال چه ميگردي؟به او گفتم:نميدانم...و او گفت:اما من ميدانم كه به دنبال چه امدي......به دنبال غرور خرد شده ات...به دنبال دل شكسته ات و به دنبال احساس پاك گم شده ات و من مبهوت مبهوت به اطراف نگريستم.
به او گفتم :تو كيستي؟!چگونه از حال من خبر داري؟...ترسي مرموز سراسر وجودم را فرا گرفته بود...
وجود كسي را حس ميكردم ولي او را نميديدم.تنها صدايي كه به گوش ميرسيد تك ضربه هاي ساعت كهنه ي ديواري بود كه گذر عمر را نشان ميداد.
لحظه اي سپري شد و باز صداي ان موجود ناشناخته را شنيدم كه ميگفت:مرا نميشناسي؟!
چون مدتهاست از من غافل ماندي...مني كه هميشه همراهت هستم.مني كه از جان به تو نزديك ترم . تو وقتي كه هيچ تكيه گاهي برايت با قي نمي ماند به من پناه مي اوري....
"""به سراغ من اگر مياييد پشت هيچستانم"""

اين پست رو تقديم ميكنم به يه نفر...
اگه الان داري اينو ميخوني...بدون من خيلي دلم واست تنگ شده...
امروز فهميدم كه از اينجا رفتين...
دوستت دارم...
M.M



**







